حکایت های کوتاه از جبهه

       ماموریت ما تمام شد همه آمده بودند جز «بخشی». بچه شوخی بود همه پکر بودیم. اگر بود همه مان را الان می خنداند. دیدیم دو نفر یک برانکارد دست گرففته اند و دارند می آیند یک غواص هم روی برانکارد بود. شک نکردیم که خودش است. فکر کردیم که جسدش را آورده ان. تا به ما رسیدند یک دفعه «بخشی» سر امدادگر داد زد« نگهدار!» بعد جلوی چشم های بهت زده ی امدادگر و ما پایین پرید و گفت: «دستتون درد نکنه، چقدر میشه؟» و دوید بین بچه ها که لباس غواصی داشتند گم شد. کلی طول کشید تا از دل امدادگر ها دربیاوریم و بفرستیمشان بروند.

 

-          محمد پاشو! پاشو چقدر می خوابی؟

-          چته نصفه شبی؟ بذار بخوابم.

-          پاشو، من دارم نماز شب می خونم کسی نیست نگاه کنه.

هر شب به ترفندی بیدارمان میکرد برای نماز شب عادتمان شده بود.

 

برای بابام گریه کنید

*        تعاون بودیم ستاد تخلیه ی شهدا جمع و جور کردن و بسته بندی و ترتیب انتقال بچه ها با ما بود، جیب هایشان را می گشتیم و هرچه بود در پلاستیکی جمع می کردیم و همراه تابوت می فرستادی. روزی جنازهی رزمنده ی کم سن و سالی توجهمان را جلب کرد و وسوسه شدیم کاغذی را که روی آن با خط درشت نوشته شده بود «وصیت نامه» بخوانیم، کاغذ را که باز کردیم نمیدانستیم بخندیم یا گریه کنیم. نوشته بود:« برای من گریه نکنید. برای بابام گریه کنید که می خواهد مخارج کفن و دفن مرا بدهد و برایم شب هفتم و چهلم بگیر. بیچاره هر چی یک عمر جمع کرده باید بدهد مردم بخورند!»

 

برادر! قمقمه هایشان را آب نکنند

      گردانمان را ستونی می بردند کوهپیمایی. قبل ازاینکه حرکت کنیم، مثل همیشه مسئول گردان یا کسی که بچه ها را می برد بیرون، سفارش و تاکید می کرد که «برادر! قمقمه هایشان را ۀب نکنند، یا همراه خودشان جیره جنگی و جیره ی خشک نیاورند»، به این ترتیب، که لازمه ی جنگ است، افزایش دهند. اما بعضی گوششان بدهکار این حرف ها نبود، هنوز خیلی از مقر دور نشده بودیم که دیدم مسئول گردان دارد با یکی از این بچه ها کلنجار می رود. با هم فاصله ی چندانی نداشتیم، با کمی دقت می توانستم بفهمم قضیه از چه قرار است. مسئول گردان، در حالی که دستش را زیر قمقمه ی طرف می زد، داشت می گفت: « از شما بعیده، این جوری می خوای تو خط پدافند دوام بیاری؟ بابا ایوالله» و او هی قسم می خورد که: «به حضرت عباس، این شربته، آب نیست، بیا بخور و ببین!»

 

کارتن خرما

از دوست خوش اشتهایی پرسیدم: « تلویزیون می بینی؟»

گفت: «اگر باشد بدم نمی آید».

پرسیدم: « از بین کارتون ها از پینوکیو بیشتر خوشت می آید یا پلنگ صورتی؟»

پرسید: « حقیقتش را بگویم؟»

گفتم: « البته»

گفت: « من کارتن خرما را ترجیح می دهم!»

پا و پوتین

عتیقه ای بود. پایش از زانو قطع شده بود، سراغ پوتینش را می گرفت.

می گفتیم: « آخر خانه خراب پوتین بدون پا را می خواهی چه کنی؟»

می گفت: « طاقت دو تا داغ را با هم ندارم.»

 

 

/ 9 نظر / 16 بازدید
آرمانهاي يك ملت

سلام شما با افتخار لينك شديد.[گل] به اميد حق... ياعلي

Fatemeh

سلام عزیزم.مطلبت فوق العاده است.[گل][گل][پلک]

ستاره سهیل

جالب بود. از اون مطلب نماز شب خیلی خوشم اومد، بهانه ی بامزه ای بود[لبخند]

Fatemeh

سلام زینب جون.واسه اینکه دلت نشکنه, عید تو هم مبارک[چشمک][گل][ماچ]

صفورا

ay baba shoma chera hamash mizanid to saro kale ham .aslan fate me jon be man tabrik bego[چشمک] ina jofteshon zar fiyat na daran [زبان][نیشخند].darzem eyde hamegi tonam mobarak[ماچ][قلب][گل]

Fatemeh

سلام صفورا جون.عیدتون مبارک.[گل] راستی,باهم اشتی کردن [قلب][لبخند]

صفورا

mer30 azizam mage baham ghahran[سوال] age ghahran be go goshe shono bekesham[نیشخند] [چشمک]

صفورا

من واقعا شرمنده ام خواهر تو ادب کم داره باید یکم رو ی ادبش کار کنم[چشمک][چشمک][نیشخند]

وبلاگت پر محتواست/با افتخار دعوت هستید[لبخند]