اگر ما درس می گفتیم حواس آن ها پرت می شد!

طلبه های دیگر هم هم گاهی از روی کنجکاوی و گاهی از روی بی حوصلگی به آن ها نگاه می کردند اما بیشتر آن ها نگران وقتی بودند که درس شروع می شد

محمد برای این درس اهمیت زیادی قائل بود با عصبانیت به بغل دستیش گفت: ((این ها هم وقت گیر آوردن!)) محمد این را باصدای بلند گفت می خواست بقیه هم بشنوند وچیزی بگویند و اعتراضی کنند.

طلبه ای که سید بود و عمامه ی مشکی تمیزی به سر داشت گفت: (( وقتی آقا بیاید و درس شروع شود خودشان بلند می شوند و می روند))

دیگری گفت: (( چراآن موقع حالا هم حواس مارا پرت می کنند مگر نمی بیننئ ما نشسته ایم و منتظر شروع درسیم؟))

طلبه ای که عبای نازکی بر دوش داشت بلند شد و ایستاد عبایش را جابجا کرد و خواست راه بیفتد و به آنها تذکری بدهد محمد گفت: شما می روید؟

طلبه جوان گفت بله می روم بگوییم اگر حرمت مارا نگه نمی دارند دست کم حرمت آق روح الله را نگه دارند نگه داشتن حرمت مراجع از واجبات است.

طلبه ی سید گفت: ((آقایان چرا بیخود خودتان را ناراحت می کنید؟ وقتی آقا بیایند و درس را شروع کنند اینها هم بلند می شوند و میروند دنبال درس و حجرهشان))

در همین لحظات که بحث طلبه ها داغ بود  ,امام وارد سالن شدند. نگاهی به طلبه ها که بعضی آرام و بعضی در در حال گفت وگو بودند ,انداختند و به طرف مدرس پیش رفتند طلبه ها با اطلاع از ورود امام ساکت شدند و خود را برای شروع درس آماده کردند اما آن چند نفر ی که آن سو تر مباحثه می کردند همچنان بحثشان داغ داغ بود.

محمد به دیگران نگاه کرد از اینکه با آمدن امام هم آنها بحثشان را قطع نکرده  و همانجا نشسته بودند عصبانی بود. از این که پیش از آمدن آقا نرفته و به آنها تذکر نداده بود پشیمان بود.

امام نگاهی به آن چند طلبه انداختند و چند لحظه ای به بحث آن ها گوش دادند بعد ارام از جایشان حرکت کردند و از سالن بیرون رفتند.

محمد به بقیه طلبه ها نگاه کرد و آهسته گفت: دیدید؟آقا ناراحت شدند . اینها حرمت یک مرجع را نگاه نداشتند

طلبه اب که عبای نازک داشت گفت: ((تقصیر خود شما است باید می گذاشتید من می رفتم و به آنها تذکر می دادم))

محمد گفت:برویم از آقا عذر خواهی کنیم . همگی بلند شدند و از سالن بیرون رفتند هنوز امام در حیات فیضیه بودند طلبه ها جلو رفتند یکی پرسید : آقا! چرا درس را تعطیل کردید؟ امام ایستادند و روبه طلبه هایی که دورشان حلق زده بودند گفتند: در آنجا چند تا طلبه در حال درس و بحث بودند آنها پیش از ما آمده بودند و بحثشان شروع شده بود اگر ما درس می گفتیم حواس آنها پرت می شد.

یکی از طلبه ها گفت: آخر آقا شما خودتان را با آنها  مقایسه می کنید؟ امام گفتند:مگر ما چه فرقی داریم؟ما هم طلبه ایم آنها هم طلبه اند.حالا ما می رویم و فردا می اییم و درس می گوییم اگر فردا هم کسی پیش از ما آمده بود باز هم درس نمی گوییم !

امام این را گفتند و راه افتادند که بروند. طلبه ها نگاهی به همدیگر انداختند همه فهمیده بودند که کارشان خطا بود فهمیده بودند که حق چیست فهمیده بودند که فرق آنها با یک مرجع چقدر زیاد است بله حالا دیگر همه ی آنها فهمیده بودند که رعایت حق دیگران واجب است واجبتر و مهمتر از درس دادن و درس خواندن حتی اگر مدرس آن یک مرجع باشد.

 

/ 7 نظر / 17 بازدید
سیاوش

دلت را خانه ما کن صفا کردنش با من به ما درد خود افشا کن مداوا کردنش با من بیا و قطره اشکی که من هستم خریدارش بیا و قطره اخلاص دریا کردنش با من به ما گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی طلب کن هرچه می خواهی مهیا کردنش با من بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را بیا بر نیک و بد را جمع منها کردنش با من اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت تو توبه نامه را بنویس امضا کردنش با من

سیاوش

عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ عشق فقط میگه: تو مال منی . عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی . عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟ فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته . عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه: همیشه با منی . عشق نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه: دوست دارم

سیاوش

حس می کنم حریر حضورت را در لحظه های سختی تنهایی بوی تو در فضاى زمان جارى ست مانند عطر پونه ى صحرایی در برف زارِ سردِ دلم کرده ست اى نرگس بهارى من سبزت تقدیر ، این مقدّر بى برگشت، تقدیر، این سفیر اهورایى می گوید از یکی شدنم با تو احساسم ، این لطافت سحرانگیز، حسّم به من دروغ نمی گوید درپیشگاه اقدس شیدایى بوی تو را شنیده ام از باران، بارانِ چشم هاىِ غزلْ کاران در آبسال سبز غزل کاری با رمزِ صبح شرجى ِرؤیایی آتش زدى به ظلمت ایمانم ، برداربستِ طاقت ِ بنیانم با چشم و روى ِ روشن ِ خورشیدى ، با گیسوى طنابى یلدایى عاشق که مى شدم نهراسیدم از فتنه هاى واهى بدنامى از آن که گفته اند که مى ارزد ، عاشق شدن به فتنه ى رسوایى

سیاوش

گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم

سیاوش

ای آنکه زنده از نفس توست جان من آن دم که با تو‌ام، همه عالم ازان من آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب می‌ریزد آبشار غزل از زبان من آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها سیمرغ کی‌ رسد به بلندآسمان من بنگر طلوع خنده‌ی خورشید بر لبم زان روشنی که کاشتی ای باغبان من! با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟ خود خوانده‌ای به گوش من این، مهربان من

سیاوش

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن غم را دوباره وارد این ماجرا نکن بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن موهات را ببند دلم را تکان نده در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توست اگر چشم وا کنی خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن امشب برای ماندنمان استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

صبرا

[ماچ][ماچ]ای بابا فاطمه جون تقصیره خودت نمیای 1خودی نشون بدی اینجوری می شه. تازه بدتر بود1ذره پاک سازی کردم من معذرت می خوام[بغل]