وعده دیدار نزدیک است...
حدیث عشق اگر خواهی بیا با ما 

نگاه ها هراسان به ابراهیم و آتش بود. در این میان گنجشکی به آتش نزدیک می شد و بر می گشت.
از او پرسیدند: ای پرنده چه کار می کنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی است و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم.
گفتند: ولی حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می توانی بیاوری بسیار زیاد است و این آب فایده ای ندارد.
گفت: من شاید نتوانم آتش را خاموش کنم اما این آب را می آورم تا آن هنگام که خداوند از من پرسید وقتی که بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه کردی؟
پاسخ دهم: هر آن چه را که از توانم بر می آمد ...

و خوشا به حال گنجشکان سرفراز

 

[ دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٥ ] [ ۸:٤٩ ‎ب.ظ ] [ زینب ]

الهی چون در تو نگرم از جمله تاج دارانم

 و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم

 خاک بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم و شیطان را شاد

 الهی در سر خمار تو دارم و در دل اسرار تو دارم و بر زبان اشعار تو 

 الهی اگر گویم ستایش و ثنای تو گویم و اگر جویم رضای تو جویم 

 الهی اگر طاعت بسی ندارم اندر دو جهان جز تو کسی ندارم .

 الهی ظاهری داریم بس شوریده

 و باطنی داریم بخواب غفلت آلوده

 و دیده ای پر آب گاهی در آتش می سوزیم و گاهی در آب دیده غرق .

 

 

خدایا...

دستم را بگیر


ولی نه...


مگر نه اینکه تو خدایی؟!


دست برای انسانهاست که مادی هستند...


تو قلبم را بگیر در دستانت تا آرامش یابم!

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/٢ ] [ ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ] [ صبرا ]

به دنبال خدا نگرد...

خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست...

لابلای کتاب های کهنه نیست...

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد .

آنجا نیست...

خدا در دستی است که به یاری می گیری .

در قلبی است که شاد می کنی،

در لبخندی است که به لب می نشانی .

 

در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته .
در قلبیست که برای تو می تپد
در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.
خدا در قلبی است که شاد میکنی ....

 

××××××××××××××××××××××××××

 

خداوندا!!ناراحت

خسته ام از فصل سرد گناه و دلتنگ روزهای پاکم...

بارانی بفرست , چترگناه را دور انداخته ام !

 

 

 

 

[ چهارشنبه ۱۳٩٢/٦/۱۳ ] [ ۸:۱٩ ‎ب.ظ ] [ صبرا ]

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید، ارباب. نخند!

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز از آدامسهایش نمی خری. نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ای کوتاه معطلت کند. نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند!


به دستان پدرت،
به جاروکردن مادرت،
به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،
به راننده ی چاق اتوبوس،
به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،
به راننده ی آژانسی که گاهی مواقع چرت می زند،
به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد می زند،
به مجری نیمه شب رادیو،
به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،
به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند،
به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،
به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،
به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،
به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،
به مسافری که سوار تاکسی می شود و بلند سلام می گوید،
به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،
به زنی که با کیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،
به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،
به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،
به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی
نخند ...

نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!

که هرگز نمیدانی آنها چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!

آدمهایی که هرکدام برای خود و خانواده شان همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند

بار می برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جار می زنند،

سرما و گرما می کشند،

و گاهی خجالت هم می کشند ...


انسانهای بزرگ، دو دل دارند؛

دلی که درد می کشد و پنهان است
و دلی که می خندد و آشکار است


[ پنجشنبه ۱۳٩٢/٥/۱٠ ] [ ٦:٢۱ ‎ب.ظ ] [ زینب ]

خدایا!

به من، دل عاشق و بال اشتیاقی ببخش؛

که در حرم یاد تو از حجره ذکری به رواق ذکر دیگری پر کشم؛

و چشم انداز همتم تا آسمان بلند نام های تو، بال بزند؛

و تا آستانِ رستگاری اسماء تو، عروج کند؛

و پرهای عاشقی، به جایگاه قدس تو بساید ...


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/٥/۱ ] [ ۱:٠۳ ‎ق.ظ ] [ صبرا ]

                                

خدا تنهاست

و من درخلوت تنهایی ام؛

با یاداو، از عشق لبریزم؛

شب تنهایی ام، روز است با نامش؛

دلم مثل کبوتر می پرد هر لحظه در دامش؛

خدا تنهاست؛

و من درخلوت تنهایی ام؛

سرشارم از یادش، از نامش؛

جهان زیباست در چشمم؛

جهان زیباست با نام خدا؛

آغاز وفرجامش؛

خدایا؛

     بهترین؛

           تو را میخواهم ...

[ دوشنبه ۱۳٩٢/٤/۱٧ ] [ ٩:٢٢ ‎ب.ظ ] [ صبرا ]

دخترک که از درس جبر نمره نیاورده بود و بهترین دوستش هم او را ترک کرده بود پیش مادرش رفت و گفت: “همش اتفاق های بد می افته!”
مادر که در حال کیک پختن بود از او پرسید که آیا کیک دوست دارد؟
و دخترک جواب داد: “البته! من عاشق دست پخت شما هستم.”
مادر مقداری روغن مخصوص شیرینی پزی به او داد دخترک گفت: “اه..! حالم رو به هم می زنه!”
مادر تخم مرغ خام پیشنهاد کرد و دختر گفت: “از بوش متنفرم!”
این بار مادر رو به او کرد و پرسید: “با کمی آرد چطوری؟” و دختر جواب داد که از آن هم بدش می آید.
مادر با چهره ای مهربان و متین رو به دخترش کرد و گفت: بله شاید همه این ها به تنهایی به نظرت بد بیایند ولی وقتی آنها را به اندازه و شیوه مناسب با هم مخلوط کنیم یک کیک خیلی خوشمزه خواهیم داشت!

خداوند نیز این چنین عمل می کند؛ ما خیلی وقتها از پیشامدهای ناگوار از پروردگارمان شکایت می کنیم در حالی که فقط او می داند که این موقعیت ها برای آمادگی در مراحل بعدی زندگی لازم است و منتهی به خیر می شود. باید به خداوند توکل کرد و اطمینان داشت که همه این موقعیت های به ظاهر ناخوشایند معجزه می آفرینند.

مطمئن باش که خداوند تو را عاشقانه دوست دارد چون در هر بهار برایت گل می فرستد و هر روز صبح آفتاب را به تو هدیه می کند. پروردگار هستی با اینکه می تواند در هر جای این دنیا باشد قلب تو را انتخاب کرده و تنها اوست که هر وقت بخواهی چیزی بگویی گوش می کند و تو باید صبور باشی و این مراحل را طی کنی.

 

 

[ شنبه ۱۳٩٢/٤/۸ ] [ ٦:٤٥ ‎ب.ظ ] [ زینب ]

عارفی را گفتند : دنیا را چگونه می بینی؟

گفت : آنچنان که بدون رضایت من، برگی از درخت نمی افتد؛

گفتند : مگر خدایی تو؟

گفت : نه، راضی ام به رضای خدا ...

[ جمعه ۱۳٩٢/٤/٧ ] [ ٦:٠٩ ‎ب.ظ ] [ صبرا ]

سلام

وبلاگ از این به بعد هر 2هفته1بار آپ میشهناراحتو همون موقع نظرات و جواب میدم

زینب هم تا تیرماه 1392دیگه نمیادناراحت

[ جمعه ۱۳٩٢/٤/٧ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ] [ صبرا ]

          

بهار؛

همه ی طراوتش را
مدیون یک گل است :

گلِ زیبای نرگس، در
تقویمِ انتظار ...

                                 «اللهم عجل لولیک الفرج» 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱/٦ ] [ ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ] [ صبرا ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

ای کاش همه به جایی برسیم که هر روز بگوئیم : ای فردا، هر چه می توانی کن؛ که امروز را به تمامی زیسته ام ...!
نويسندگان
صفحات اختصاصی
موضوعات وب
 
امکانات وب